![]() |
بوسه عشق |
![]() |
| ... هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ... |
|
..::..گفتگو با خدا..::..
|
||
|
||
|
2 نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:41 توسط زیبای خفته |
|
|
آدامس های موزی
|
|
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟» گفتم : دوستي که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !» گفتم :« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند،يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد. |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:55 توسط زیبای خفته |
|
|
..:: 86.08.23 ::.. شش سال بعد
|
|
از نوشته های کشتی که به ساحل ننشست:
..ساحل نجات.. کشتی ام را طوفانی وحشت انگیز در بر گرفته بود از شدتش به هر سو پرتاب میشدم و به هر چیزی تکیه میکردم. در حول و هراسی سخت بسر میبردم همه جا دریا بود و تاریکی حتی ستاره ای سوسو نمیکرد. میدانستم در آن سوی دریا در آن ساحلی که نمی یافتم همه در انتظار شکست ، شاید هم عده کمی در انتظار پیروزیم ، در صید بزرگترین مروارید بودند. کسی از بهر صید دعایم نمیکرد ولی از برای نجات آری. خود را در آن حال به تک نقطه امیدم سپرده بودم، دگر دست و پا نمی زدم و هراسی نداشتم یکباره از آن سوی دریای خشمگین نوری سبز رنگ چشمانم را خیره کرد نگاهش کردم پرتو های لطیفش را بسویم پرتاب کردچه زیبا و نرم بر تنم و بر جانم فرو نشست. نگاهم از آن گرفته نمیشد کشتی و سکان کشتی ناخودآگاه به آن سوی به حرکت درآمد . گوئی شاه مروارید من آنست که می درخشد ولی نه در طوفان بلکه در ساحل نجات . عاشقانه بسویش در حرکتم و لحظه ای از او غافل نمی شوم .امیدم زنده گشت و زندگی در روح خسته ام جانی دوباره گرفت . هر چند تا رسیدن به آن در گرانبها دشواریها در پیش است ولی یاری کننده ای یاریمان میکند که قدرت مطلق است و به او امیدواریم .لمسش کردم ولی هنوز باورمان نمی شود چون مسافتی میانمان حایل شده که خداوند بزودی آنرا از میان خواهد برداشت از آن زمان نوای تارم بیاد او به گوش میرسد و دستانم بر پرده ساز و بر زخمه تار بیاد همان ساحل نجات است تا آن زمان که در آن به آرامش برسم ان شااله... 1380.4.9 |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 21:51 توسط زیبای خفته |
|
|
..:: عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست ::..
|
|
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دوسالي مي گذشت يك دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سربسته بود چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و همزبان شد با من او خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد بسر مست او بودم ز دنيا بيخبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بين ما آغاز شد
گفتمش، گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشايي چشم دل بيناست دل گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار... روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار مارا از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست بيخبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست با كه گويم او كه همخون من است خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من .... عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بيرون كن زسر ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يكباراز من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو مارا بس است.
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 21:33 توسط زیبای خفته |
|
میلاد با سعادت منجی بشریت امام عصر بر شما مبارک باد |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 13:45 توسط زیبای خفته |
|
|
وقتي گريبان ازل را، دست خلقت مي دريد وقتي ازل چشم تو را ، قبل از عزل مي آفريد وقتي زمين ناز تو را ، در آسمانها مي كشيد وقتي كه چشم، عكس تو را، با اشكهايم مي كشيد من عاشق چشمت شدم، نه آب بود و نه گلي چيزي نميدانم از اين ديوانگي يا عاقلي آندم كه من عاشق شدم ، دنيا همان يك لحظه بود اندم كه چشمانت مرا ، از اوج چشمانم ربود وقتي كه من عاشق شدم شيطان به آدم سجده كرد من بودم و چشمان تو، نه آب بود و نه گلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي يا عاقلي؟! ديوانگي يا عاقلي؟! ديوانگي يا عاقلي؟! |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:26 توسط زیبای خفته |
|
|
من و خدای خوبم ................
|
انگار صدای شیون می آید.... (حسین پناهی) خدایا می خواهم به اندازه هر نفسی که می کشم، / تو را صدا می کنم... خدایا خدای بزرگ وعظیم زندگی من باش وبذار درهمه لحظات زندگیم لمست کنم و....... ۲۲/۶/۸۵ |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:59 توسط زیبای خفته |
|
|
..::.. احساس تازه ..::..
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:1 توسط زیبای خفته |
|
|
..::..رنج بیهوده ..::..
|
|
روزی قلب شیرین خواهد گرفت
با تو هستم فرهاد تیشه ی بیهوده براین کوه مزن که دگرشیرینی دیده اش گرم تمنای تو نیست و صدای زدن تیشه ی تو قلب بی ارزش من رابه تپش باز نخواهد اورد درزمستان بلندی که گذشت قلب من درقفس حبسم قدمی مانده به دیوار عدالت پژمردو به قانون طبیعت خندید قلب من طوری مرد که دگر ان نفس گرم تو هرگز نتوانست مرا زنده کند شاید از روز ازل از همون روز که خداوند بزرگ از دم خود به بشر عشق دمید من به بازی پی دیدارشیاطین بودم ویقین دران روز اولین کسی که خداوند به او عشق دمید تو ی مجنون صفت و عاشق شیدا بودی که چنین سخت وسمج به درخانه ی دل می کوبی با تو هستم فرهاد مشت بیهوده براین خانه مزن که فرو ریخته این میکده از باد خزان برو انجا که به تو باد ه ی عشق بشارت بدهند و تو سیراب زجام می رنگین گردی و دران جم بگرد قلب مرا دریاب که به دوراز قفس جسم چه خوش میل تپیدن دارد و به من باز رسانش تا توانم به تو گویم که دوستت دارم |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:3 توسط زیبای خفته |
|
|
..:: ای ماه بدبخت. تو تنهایی من یه ماه دارم ماهتر از تو ::..
|
|
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی پریزاد عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تودونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی تو یک جمع عاشق تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ هنوز عشقو به سر داری یا نه؟ تودونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی تو یک جمع عاشق تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:31 توسط زیبای خفته |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 11:56 توسط زیبای خفته |
|
|
آبشار با سقوط آغاز می شود !
|
|
آبشار با سقوط آغاز می شود !
گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای! گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام. گفتند: شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای. گفت: نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام. گفتند: شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی. گفت: نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام. گفتند: شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی. گفت: نه شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم. گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم. گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی. گفت: نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم. گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی! گفت: نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:22 توسط زیبای خفته |
|
|
برای دوست عزیز نگین
|
|
گر عاشق حق بینی, چشم از همه بر هم زن
............................................................. یــــــــــــــــــا عــلــــــــــــی |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:57 توسط زیبای خفته |
|
|
با همه این حرفهاااااااااااااااااا
بازم میگم من بدم ... من بد کردم... تو همیشه از من بهتر بودی و هستی حتما یه جای کار من اشتباه بوده که بعد از ۵ سال عشقمو از دست بدم و اینطوری جواب بگیرم... کاش خیلی از خوبیهایی که حالا تو رو از خودت دور کرده هرگز نبود امام علی :((اونقدر به دیگران محبت نکن که فکر کنن وظیفته. اونقدر محبت کن که تشنه محبتت باشن )) ................................................................ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:54 توسط زیبای خفته |
|
|
بدون شرح
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:43 توسط زیبای خفته |
|
|
همیشه گفتم : ×.×.×.×.×.×.×.زندگی درخت تنومندی که برگهایش همبازی ستا ره ها هستند در اولین قدم از یک دانه کوچک آغاز شده آغاز هر سفر دور و درازی برداشتن اولین قدم است.×.×.×.×.×.× فقط کمی زمزمه کن: دارد باران میبارد چترهایتان را ببندید
چقدر سخته یادت بیاد یادت بیاد که ازت خواسته بود اولین قدم تو آغاز سفر دور و درازش رو تو برداشته باشی و...و وقتی برگهای زندگیش همبازی ستاره شدن دیگه اون تو رو نشناسه ... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 18:4 توسط زیبای خفته |
|
|
از طرف دوستم مژده :
چقدر سخته توی چشای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده
و بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چه سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی(مثل همیشه)
...
...
چقدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگه ای ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی
این گل پرانتزی که فقط مال مژدست(و آروم زیر لبت بگی: گل من باغچه نو مبارک...)چون...
چون سخته که باورکنم گل من هم باغچه نو داشته باشه
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 17:49 توسط زیبای خفته |
|
|
تقدیم به خفتگان راه عشق
|
|
نمیدانم
س از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه میسازد ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز پی در پی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگــــــــــــــــــــــــــــــان خفتـــــــــــــــــــه را آشفته تر سازد بدینسان بشکند دائم سکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت مرگــبارم را زیبای همیشه خفته |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 12:2 توسط زیبای خفته |
|
|
چه دیر می یابی ققنوس خاطره ات به خاکستر نشسته بی نصیب از تولدی دیگر چه دیر می یابی ققنوس خاطره ات به خاکستر نشسته بی نصیب از تولدی دیگر چه دیر می یابی ققنوس خاطره ات به خاکستر نشسته بی نصیب از تولدی دیگر چه دیر می یابی ققنوس خاطره ات به خاکستر نشسته بی نصیب از تولدی دیگر چه دیر می یابی ققنوس خاطره ات به خاکستر نشسته بی نصیب از تولدی دیگر چه دیر می یابی ققنوس خاطره ات به خاکستر نشسته بی نصیب از تولدی دیگر چه دیر می یابی ققنوس خاطره ات به خاکستر نشسته بی نصیب از تولدی دیگر |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:57 توسط زیبای خفته |
|
|
کاش میدونست...
کاش میدونست... کاش میدونست... کاش میدونست... کاش میدونست.................................... . . . ندید هیچ وقت ندید و هیچ وقت ندونست اگر یکبار از این همه رو میدید هرگز نمیگفت....
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:54 توسط زیبای خفته |
|